تبليغاتX
::..ساز باران..::
::..ساز باران..::
::..تا پروانه شدن راه درازیست بیا تا دوباره پروانه شویم...::
به نام خدایی که تنها پناهه منه

یه صفحه ی سفید جلومه 

و  حروف الفبای که باید باهاشون کلمه سازی کنم

و کلمه هایی که باید باهاشون جمله سازی کنم 

و جمله هایی که باید باهاشون حس وارد کنم به خودم به دوستام و به هرکسی که میخونتشون

نمیدونم!!!(اگه به من اجازه  میدادن کلمه ای رو حذف کنم همین نمیدونم بود اه لعنتی)

چند روزه دارم میفهمم حسابی با خودم غریبم

غریبه ی غریبه !!!

احساس میکنم اصلن خودمو نمیشناسم ...اصلن من کیم ...؟؟؟

یه جوریم.  نمیدونم !!!(لعنتی)

از بی مصرف بودن متنفرم !!!!!!

نمیدونم چرا باید الان کیبورد خیس بشه .... نمیدونم چرا ؟

چرا باید گریه کنم برای چی؟

اخه چرا من که ناراحتی ای ندارم ....

اصلن به کنکورم فک نمیکنم با این که بد دادم ولی مهم نیست گذشت دیگه گذشت هرچی بود گذشت !!!

خسته شدم اینقدر بهش فک کردم الان تا یه مدتی ازادم  ازادِ ازاد.

میخواستم مثلن تابستون فیلم کوتاه بسازم البته هنوزم میخوام بسازم !!!ولی هیچ سوژه ای ندارم :(((

تازه غیر از سوژه توانایی هم میخواد استعدادم میخواد :(((((((((

ای خدا

همه رو به راه راست هدایت کن . آمین !

ترجیح میدم به جای اینکه برم بنویسم میخوام خودمو خالی کنم

.

.

.



 پشت میز تحریرم نشسته بودم ...دوباره باران زد و من را  با جاذبه ی قوی اش جذب خودش کرد به سمت پنجره رفتم دستم را روی شیشه گذاشتم قطره ها به شیشه میخوردند و روی شیشه سر میخوردند  نگاهشان میکردم پاک و درخشانو زلال بودند دستهایم در حسرت لمسشان بود ...شیشه بین دستهایم با ان نشانه های اسمانی فاصله می انداخت ... این حسرت را دوست نداشتم خیلی سریع خود را به حیاط رساندم دستهایم را بالا بردم قطره های باران نوازشم کردن شاد شدم ..ازاد شدم ....برای لحظه ای اسمانی شدم..  چشمهایم را بستم باران کم شد...کمتر و کمتر  ... نور خورشید چشمهایم را ازرده کرد .دلم میخواست که بالای پشت بام بروم نمیدانم چرا ولی حسی وادارم میکرد ...احساسی که در وجودم بود مرا هل میداد ..کلید پشت بام را نداشتم باید اجازه میگرفتم ... باید برای نزدیکتر شدن به اسمان اجازه میگرفتم وارد اشپزخانه شدم مادرم ان جا بود ..از او اجازه گرفتم و  با شیرین زبانی خاص خودم کلید را از چنگش در اوردم .. دوربینم را هم برداشتم دوربینی که همراه همیشگی من بود ... مقابل پله ها ایستادم شوق  وصف ناپذیری داشتم با کلید ی که در دستم بود پله هارا دویدم تا به در رسیدم به سختی در را باز کردم وقتی  در باز شد هوایی تازه به من خوش امد گفت ..خوشحال بودم بالای پشت بام ایستادم چند قطه صورتم را خیس و خورشید همچنان چشمهایم را می ازرد صورتم را برگرداندم تا گوشه ی دیگری از اسمان را ببینم با یک دوست قدیمی مواجه شدم تعجب کردم سال ها بود اورا ندیده بودم سال ها بود دلتنگش بودم .. دلم میبخواست اورا بغل کنم کاش نردبانی داشتم که به آسمان میرسید کاش بالی برای پرواز داشتم هیچ کدام یک از انهارا نداشتم  فقط یک دوربین ساده  در دستم بود  از او عکس گرفتم تا همیشه خاطره اش در یادم بماند  خودش از من دور بود میدانم این فاصله ها از کجا می امد ؟میدانستم که بزرگ شدن این فاصله هارا اورده است . از او عکس گرفتم .. هرچند عکس خوبی نبود و در عکس نگاهش  با من نبود بر عکسش بوسه ای زدمو گفتم سلام رنگین کمون من!

اینم از عکس

البته تقصیر من نیست که اینطوریه رنگین کمون کم رنگ بود 


پ.ن1 :چرتو پرت زیاد گفتم !!!

پ.ن2: کنکور هنرو خیلی دوست داشتم !

پ.ن3: ممنو از کسایی که این چرندیاتو خوندن :)

یا حق


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم تیر 1388 توسط عسل
به نام خدای خوبم

سلام...

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!

جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!

همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!

تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!

بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!

تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!

تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!

دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!

بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!

تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!


یغما گلرویی



پ.ن1: دوست ندارم رابطم با دوستام به هم بخوره!!!

پ.ن2: دوست ندارم جوونای مملکتم خواهرا و برادرام کشته و زخمی بشن!!!

پ.ن3: خواهشن اگه از کسایی هستین که این روزا تو دستتون  اسلحست یادتون باشه که جوون ادما با ارزشه...برادر کشی ممنوع!!!

پ.ن3: من سیاسی نیستم از سیاست متنفرم  متنفر!!!

پ.ن4: ازتون خواهش میکنم خواهش میکنم مواظب خودتون باشید!!!

پ.ن5: یه صلوات برای تمام کسایی که جان دادنو شهید شدن بفرستین روحشون شاد!!!

                               خدایا خودت کمک کن ...کمک کن...




نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط عسل
به نام خدای مهربووووونم

(این پست مربوط به 2 خرداد میباشد روز تولدم که نتونستم اونموقع بزنم و حالا زدم)



تو خواستی تا بیایم

خواستنت بودنم شد ...

و من 18 سال است که به خاطر همین خواستنِ تو هستم!

هستم ....هنوز هستم ...

شاید باید  باشم

شاید اگر نباشم 

پروانه ی افتاده در آب حامی ای نداشته باشد

شاید باید باشم  تا  چهارشنبه ای دیگر

جواب سلامی شوم

در مقابل سلام مهربان یک دوست

شاید بودنم تا این لحظه یک نیاز جهان است

نمیدانم تا کی قرار است

پا به پای این قافله بروم

پی این قافله را گرفتن و رفتن تا ناکجا آبادها عبث است 

یک عادت کهنه است که باید از سر بیفتد

من به دنبال پروانه ها پرواز خواهم کرد تا برسم به همین روزها در 18 سال پیش 

من مقصدی ورای آسمان ها دارم

پله های تمام این نردبان ها قبل از رسیدن به مقصدم تمام میشود

من بال میخواهم ...

یاریم کن

تا ورای آسمانها...




         هزار ساله کوچه ها پرمیشه از عطر یاس                  اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

                                     ( شهادت حضرت فاطمه رو به همه تسلیت میگم )

پ.ن1: ممنون  از خدا به خاطر هرچی  که بهم داده

پ.ن2:این پست  ویرایش شد  توسط خودم نمیدونم چرا !!!!!!!!!!

پ.ن3: و اما... کنکور نزدیکه باز یه ماهی نیستم تا 4 تیر واسم دعا کنید هم واسه امتحانام هم کنکورم  هم خودم شدیدن محتاجم...

 یا حق


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط عسل

به نام خدای خوبیها

خدایا ببخش این بنده ات را که از ترس فلک کردنش سجده ات میکند و از روی شوق آب نبات چوپی دادنت رکوع ات  میکند .... خدایا ببخش این  بنده ی بیخود را که دوستت دارد ولی گاهی فراموشش میشود  ...به خاطرش بیاور که تو هم دوستش داری....خدایا تنهایش مگذار .... چون به خوبی میدانم که وقتِ تنهایی چه میکند ....خوب میشناسم این بنده ی آویزان از نخ رحمتت را ...سال هاست که میشناسمش ....رهایش مکن ...مگذار  جا بماند از قافله و مثل همیشه به جای چاره جویی شیوه ی گریه و بهانه جویی های بچگانه را پیش بگیرد ... خدایا این بنده ی بیخودت که جز قضاوت بیخود و بی جا , جز طمع ورزی و حسادت به داشته های دیگران , جز خوب نبودن,کاری را یاد نگرفته است تنهایش مگذار چون به خوبی میدانم که وقتِ تنهایی چه میکند.

              


  حرف خاصی ندارم..ینی  نمیتونم بنویسم ..حوصله ی نوشتن از هیچیو ندارم ...

فقط خیلی دلم میخواست یه مدت اینجا نبودم دلم میخواست از همه ی ادما دور بودم

اصلا یه جایی بودم که ادما اونجا نبودن  تحمل رفتار خودمو با اونا و رفتار اونا با خودمو ندارم

کاش یه جایی بودم که فقط خودم بودمو خدام

بدون همه ی این تعلقات مسخره

بدون همه ی این عادت ها

من از همه ی عادت ها و عادت کردنا بدم میاد

   خدایا نذار به هیچ چیز عادت کنم  
                                     
نمیخواهم با عادت به چیزی یا کسی از دستش بدهم

نمیخوام عادتم باعث تنفر بشه

نذار عادت کنم که ترکش  سخته

وخودت بهتر میدونی ترک عادت موجب مرض است

 

     عادت کنیم که عادت نکنیم
(این جملهرو  فک کنم توی یه فیلم  شنیدم الان تازه یادم اومد گفتم بگم که فک نکنین دزدم البته دیر گفتم ببخشید)

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
عکاس!!!!: خودم (هنر عکاس نیست  شاهکاره یه هنرمنده بزرگتره )


پ.ن 1: چیزی تا کنکور نمونده منم که زیاد درس ...بگذریم
پ.ن2: التماس دعا دارم ازهمتون
پ.ن 3:خداحافظ همین حالا

یا حق

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط عسل
به نام خدای پاکی ها

یک نامه ی ساده


سلام عمو خسرو

میخوام ساده و روون شروع کنم

خوبی عمو ؟

عمو خسرو حسابی بزرگ شدیا....نه عمو پیر نشدی ۶۵  سال که سنی نیست

هنوز عمو خسروی سینمای ایرانی....

بذار ساده بگم  عمو جووون

                       

         .:: تولدت مبارک ::. 

                              

                        

عمو جووون خیلی خوبه که بهاری هستی ینی باطنت بهاریه... اصلت بهاریه.. بابا  ..جنست بهاریه

بهارو دوست دارم عمو ....خیلی ..بهاریارم دوست دارم ..حالا چه اونایی که جنسشون بهاریه ..و چه

اونایی که تولدشون تو بهاره...میدونی بهار یه چیز دیگست....هیچ کمبودی نداره.. میدونی عمو خاص

نیست ....یه جورایی مردمیه یه فصل مردمی ...مث خودت که یه هنرمند مردمی هستی ........

خب عموی بهاری  ...۶۵ سالگیت مبااارک

فردا هفتمه فروردینه

هفت....

وای من عاشق این عددم ...قداستش منو میکشه....خیلی مقدسه

چه روزی خوبی به دنیا اومدی عمو ..... چه روز  مقدسی.............

عمو خسرو ....کادو چی دوست داری؟

یادش بخیر خواهران غریبو ...صندلی ردیف اخر سینما....

چه خوب بازی کرده بودی

عمو خسرو میدونی یه عالمه ادم بهت میگن عمو... چه قده همه دوست دارن

اینم کیک

کادو رو یادم رفت..

اینم کادو

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

عمو دوباره تولدت مبارک    

...بیا شمعارو فوت کن تا صد ..........


                                  

                                 

                         

                                                       

حرفی برای گفتن نمی ماند ...

شاید فکر کنیم که دیگر نمیشود تولد گرفت ...

چون کسی که متولد شده است روزهاست که سفر کرده است

ولی نه...خسروی سینمای ایران همیشه زنده است...

هامون  سینمای ایران هنوز هم پابرجاست...

امسال یک تولد با شکوه میگیریم....

همیشه گفته ام : همیشه هستی عمو همیشه هستی

در قلب تمام این مردم جای مخصوص خودت را داری

عمو خسرو صدای  خنده های فرشته ها را میشنوم

اان جا هم برایت تولد میگیرن؟

هر وقت  که شمعهایت را فوت کردی  آرزو کن !!

برای همه آرزو کن....

 

                                         

پ.ن ۱:  دوست داشتم امروز سر خاک خسرو شکیبای باشم ولی نشد...

پ.ن۲:امروز انرژی فوق العاده ای دارم چون تولد عمومه

پ.ن ۳: فاتحه فراموش نشه بهترین هدیست...

لینک های مرتبط:

دوباره سلام عمو خسرو

عمو خسرو

خسرو شکیبایی رفت

 

 

یا حق

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط عسل

به نام خدای خوبیها

سلام به همـــــــــــــــــــــــــــه

حالــــــــــتون خوبــــــــــــــــه؟ 

بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله

دلا شــــــــــــــــــــــــــــــاده؟

بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله

لبا خندونــــــــــــــــــــــــــــه؟

بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله

بهـــــــــــــــــــــــــــار  اومده؟

بعـــــــــــــــــــــــــــــــــله

عیــــــــــــــــــــــــــد اومده؟

بعــــــــــــــــــــــــــــــــــله

عیـــــــــــــــــــدی گرفتین؟

نـــــــــــــــــــــــــــــه خیر

 

کنف شدیـــــــــــــــــــن؟

بعـــــــــــــــــــــــــــــــــله

 

و اما ..............

 

یه چیزه مهم

 

    عیدتون مبارک دوستای گلم

                         

و اما شرح وقایعی که در سال 87 برمن گذشت

 خب اگه بخوام براتون بگم که میشه صد تا کتاب ولی خب کلن....ببخشید یه سوال مهم به شما چه ربطی داره اینا؟؟؟نمیدونم والله مهم نیست سعی میکنیم با حرف ربطی ربطش بدیم

بهار :

 عید را هی خوردیمو خوابیدیم ....خوردیمو خوابیدیم..... خوردیمو خوابیدیم(به قول خانم گل  ریتمیک خوانده نشود)و بیخیال امتحانات نهایی شدیمهی مرد هزار چهره دیدم...و بعد از تعطیلات در کشاکش درس خواندن و تر ک اینترنت بودیم تا به نحوی این غول های نهایی را پاس کنیم که همینگونه هم شد و کلی ذوقیده شدیم.

تابستان:

چشمهایمان در آمد... پدر سیستم هم درامد...کمرمان قوز شد.....بدنمان همیشه به حالت نشسته روی صندلی بود حتی در حالت ایستاده!!!!!و در روز ۲۵ ساعتش را پای سیستم بودیم...

وچیزهایی زیادی یاد گرفتیم.

 چیزهای زیادی درباره ی سینما و غیره..(غیرشو نمیشه با فعل ربطی ربط داد)و البته سیب زمینی وار  تابستان را گذراندیم و هیچ برای کنکور نخواندیم ....

پاییز:

وارد پیش دانشگاهی شدیم و لغب دانش پژوه :roll:را گرفتیم تب کنکور مارا گرفته بود و ول نمیکرد(دههه ول کن بابا). هی درس میخواندیم البته این وضع تا مهر بیشتر دوام نیاورد.و ما دوباره به حالت عادی برگشتیم بدون هیچگونه تبی مثال سیب زمینی یا شلقم .

زمستان:

امتحانات ترم اول را با نمره های  نه ...نزن بابا  ...... اوووووه اوف اخ اوخخخخپاس کردیمو استرس کنکور و سیب زمینی بودنمان مارا در برگرفت و دلمان میخواست دیگر نباشیم و قاطی باقالیا بشویم و هی فسرده تر میشدیم ...فسرده ترو فسرده تر.......در همین حوالیها سر خود را با عکاسیگرم کردیم و خوشحال شدیم که بعلهههههههههههه ما هم عکاسی بلدیم غافل از اینکه هیچ نمیدانیم ..هیچ....


همانطور که ملاحظه کردید هیچ رخداد خاصی در زندگیمان رخ نداده است ....اری ما هنوز هم همان سیب زمینی که بودیم هستیم ...

نکته ی مهم وقایع غمناک و اساسی رو ننوشتم چون نمیخوام حالم گرفته بشه

  

                                                   

و اما
امسال امیدوارم که دیگر سیب زمینی نمانیم
و تمام عید به دیدن کلاه قرمزی و پسمل خاله مرد دوهزار چهره و فیلم سینماییهای مسخره ..خوردن اجیل های کرم دار..شکستن پسته های بسته با دندان .. خوردن شیرینی های کوچک اتمی  دیدو و البته نه بازدید (فقط به مهمانی خواهیم رفت و بعد روی در خانه مینویسیم بسته است بعد از تعطیلات مزاحم شوید)و البته کارهای دلخواه دیگر خواهیم پرداخت ..اها نکته ی اساسی درس را هم در این برنامه میگنجانیم.





تذکرهای یک پیر دانا به  شما جوانان خرد
:
1.دوستانتان و اقوام  را ببینید  و با بغل کردن انها محبتتان را ابراز کنید.




2.ماهی عیدتان  را از تنگ در نیاورید و ان را در دستان پسر برادرتان مگذارید تا با گوشکوب بر ملاجش بکوبد.
3. در 13 به در  روی درخت نام مادربزرگتان را هک نکنید و عشق و علاقه به مادر بزرگتان!!!! را در جایی دیگر
ابراز کنید .


4.ترقه های باقیمانده از چارشنبه سوری را هدر ندهید و برای سال بعد نگه دارید و عید را به مردم ظهر مار نکنید.
5. اگر استعداد ی در نقاشی ندارید بی خود با تخم  مرغ های بی نوا ور نروید  تا اثری هنری بیافرینید.


6. به خاطر  از دست رفتن روزهای تعطیل زانوی غمتونو  بغلتون نکنید ..و بگویید این  هم بگذرد !


7.اگر به سفر میروید لطفا نقشه نریزید که امروز فسنجان بپزید و 6 روز بعد ان را میان جنگلهای انبوه شمال
میل کنید مطمئن باشید با این کار باکتری های  زیادی را به 13 به در بدنتان دعوت کرده اید .


8.حتما ساعت 8:30  هر شب به تماشای کلاه قرمزی بپردازید زیرا مدتیست کلاه قرمزی بدنتان کم شده و به شدت به ان نیاز دارید.


9.از ریختن اغشالهایتان در دامان طبیعت بپرهیزییید و ترجیحن ان ها را در شلوار سلط ماست ببخید اشغال بیندازید.


10. شادباشیداینگونه>>>>>> و شاکر خدا  هرگونه ای که دوست دارید                           

 

و اما یه خبر مهم:

من ماهی عید پارسالمو هنوز دارم باورتون میشه البته اون موقع ها قرمز بود الان فقط دمش  یه هاله های نارنجی داره چه خوب که عید امسالم پیشمه ماهیاتونو بدین من براتون نگه دارم...

عکس میذارم منتظر باشید...

دوباره

           


                 سال نو مبارک               



       

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

عکاس خودم

تقدیم به دلای پاکتون به جای عیدی

 

پ.ن۱: تولد وبلاگم موبااااارک (۳ فروردین ۱۳۸۶)

ممنون از تبریک یکی از دوستان....

 

 

یا حق

 


 


 







نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط عسل
به نام خدای خوبیها

نمیدونم چرا همه کارامو ول کردمو اومدم اینجا نمیدونم چرا اومدم بنویسم

نمیدونم!!!!

از این کلمه ی نمیدونم بدم میاد این کلمه یه جور توجیه واسه خودمه!!

 یه جور فرار کردن از جواب پس دادنه !!

خارجی.شب.توی خیابون( از یه داداش خوب یادش گرفتمولی متن من فیلنامه نیست همینجوری با این ۳ تا کلمه شروعش کردم)

هنسویریو میذارم توی گوشم....

به خواهرم میگم

- من نمیشنوم منو دنبال خودتون بکشید باهامم حرف نزنید هرجا رفتین میام باهاتون

باشه؟؟؟

ـ باشه

اهنگ پخش میشه صدای خواننده میاد میگه :

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست ....

یه پسر کوچولو تنها روی یک تیکه پارچه ی نازک نه چندان نرم نشستهو دستمال میفروشه

بی اختیار چند لحظه ای بهش خیره میشم

دستمالاشو منظمو مرتب جلوش میچینه...هه!!

گز کردن خیابان و گوش دادن به یک موزیک خیلی لذت بخشه

نگاه کردن به  آدم های دوپایی که میرندو  می یاند یا با قصدو هدف یا بی قصد و بی هدف

من چی باقصد باهدف بودم یا......؟

از بی هدفی متنفرم من هدف دارم....

به جای اینکه به ویترین مغازه ها نگاه کنم به چهره ی آدمها نگاه میکنم

گاهی اوقات چه خوبه نشنیدن حرفهای دیگران ...

چه خوب بود زندگی موسیقی متن داشت!!

 لحظه ها خوب یک موسیقی شاد لحظه های بد یک موسیقی غمگین

ولی نه بهتر بود لحظه های بد هم موسیقی  شاد داشت شاید خیلی چیزها تغییر میکرد خیلی چیزا...

برای خریدن لباس وارد یک مغازه ی بزرگ میشیم چه جای اشنایی

صدای اهنگو کم میکنم و به خواهرم میگم

ـ ما قبلا اینجا نیومدیم

ـ چرا اومدیم... یه بار دیگم از اینجا لباس گرفتیم

- اهوم یادم اومد

به طرف قسمتی میریم که شلوارای لی رو رو هم قطار کردند

فروشندش یه پسره جوونه ...

چه قیافه ی اشنایی اره دیدمش یه بار

اولین چیزی که توجهمو جلب کرد لباس مشکی و ساده ی تنش بود

با خودم میگم چرا مشکی ؟؟؟؟؟

چرا این سوال مسخررو از خودم میپرسم به من چه اصلا!!

شلواره مورد نظرمو میاره واسم اصلا حواسش سر جاش نیست

نزدیک بود شلواری رو که به زحمت انتخاب کرده بودم قاطی باقیه شلوارا کنه گفت:

ـ اخ ببخشید من حواسم سر جاش نیست صبح زنگ زدن گفتن دوستم تصادف کرده مرده

حالا فهمیدم حکمت اون لباس سیاه چیه

گفتم :خدا بیامرزدش

بعد از خریدن شلوار از مغازه اومدیم بیرون

چند تا قطره صورتمو خیس کرد....

داره بارون میاد ساعت ها پیش دست  آسمون برام رو شده بود

 یه اضطراب عجیبی داشت برای باریدن

گوش کردن یه موزیک زیر بارون خیلی خوبه

چرا همه از گوشه های پیاده رو میرن؟معلومه چون عاقلن میخوان خیس نشن

ولی من دور از همه وسط پیاده رو راه میرم چون دیوونم یه دیووونه ی تمام عیار

چه قدر بعضی تیکه های موسیقی به بعضی صحنه های زندگی میخوره

انگاری واسه هم ساخته شدن

موقع برگشتن دوباره همون پسرک دستمال فروشو میبینم

 جلوش از دستمال خالی شده بود  داره دستمالای جدیدیدرو از داخل یه پلاستیک بزرگ درمیاره

بی اختیار لبخند میزنم و ته دلم یه ذره خوشحال میشم

 

DSCI2241.JPG

 عکاس!!!!!!!!:خودم

تقدیم به دلای پاک شما


 پ.ن۱:سلام فقط خواستم یه ذره حرف بزنم

پ.ن۲: ادبیات به کاربرده شده در این متن بسیار ضعیفه میدونم!!!

پ.ن۳: شاد باشید

یا حق

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 توسط عسل
Blog Skin