در ایام نه خیلی دور
نهالی تازه بودم
خفته بر دامان مادر
به رویش خنده میکردم
برایش ناز میکردم
او از خنده هایم تازه میشد
نهالی بودم و او ریشه های من
مرا سیراب میکرد
مرا برپای میداشت
چو شمعی ذره ذره اب میشد
ومن از قطره های جان او جان میگرفتم
رشد میکردم
تن وجان مادرم هروز میفرسود
ومن هر روز ز روز پیش
نهال هستی ام شادابتر سرسبز تر میگشت
ومادر خسته تر رنجور تر میگشت
زمان بگذشت و اینک من شدم مادر
واین بازی مکرر
از :مهری رزم جو دبیر مهربانم که پاک زیستن را به من اموخت
مادرم روزت مبارک
کمک کسی نیست به من کمک کنه
من اینجا گیر کردم من تنها شدم
اهای باد صبا میشه به من کمک کنی
باد صبا: نه من وقت ندارم تو خودت خواستی که اونجا باشی من باید برم
من خواستم ...پس چرا یادم نمیاد .. نه بیبین خواهش میکنم نرو ....
اهای نرو .... وای تو هم که رفتی ... کمک ...کمک ....
من نمیخوام تنها بمونم ...
اهای ملکه ی اب ها میشه به من کمک کنی من تنها موندم خواهش میکنم به من کمک کن
ملکه ی اب ها:من نمیتونم به تو کمک کنم تو خودت گفتی من به کمک هیچکس نیاز ندارم
تو خودت خواستی که تنها بمونی
من گفتم اره من گفتم ..داره یادم میاد که این من بودم که میگفتم: ادم که با یه
دونه دروغ نمیره جهنم .. این من بودم که میگفتم الان کارای واجب تر از نماز دارم... نمازمو بعدا میخونم
این من بودم که دیشب برای ضایع کردن دوستم جلوی دیگران نقشه میکشیدم ...اره این من بودم که با
دختردایی کوچولوم که اینقدر با علا قه وذوق واسم نقاشی کشیده بود تند رفتار کردم ........
این من بودم که برای دادن یه لیوان اب به مادرم هزار جور غر زدم تا اخرش اونو از خودم رنجوندم
مسبب همه ی این کارا منم .....من یکیرو تو زندگیم نادیده گرفتمو فقط گه گاهی اونم از سر ناتوانیو
و اجبار رو بهش میکردمو میگفتم : خدایا کمکم کنم
اما حالا دیگه گیر کردم دیگه نمیتونم ... کم اوردم .... ازش میخوام یه بار دیگه واسه قلبم یه دعوت نامه
بفرسته.و ماروهم به عنوان بدترین بندش تو مهمونیاشو ضیافتاش دعوت کنه ازش میخوام یه رنگ قرمز
به این قلب سیاه ما بزنه خدایا خواستمو رد کنی دلخور میشما
در پناه حق
