نگین سبز
من همون جزیره بودم خاکیو صمیمیو گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روزتو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقیرو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها وغریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
خواننده :سیاوش قمیشی
امیدوارم خوشتون اومده باشه من که این اهنگو خیلی دوست دارم
ان شااللله بیوگرافی سیاوشو هم براتون میذارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط عسل
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط عسل
|
با سلام
روز پدر و ولادت امام علی رو به همهی شما پدران پسران و مردان (مخصوصا به بابا داداشای خودم وتمام مردها وپسران برسا ) تبریک میگم
موفق باشید
یا حق
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:46 توسط عسل
|
سلام
حالتون خوبه
ممنون از همتون که به وبلاگ من سر میزند
ممنون از شما که به من پیشنهادهایی خوبیبرای بهتر شدن وبلاگم میدین
ممنون از همتون که که از اینجا رد میشین و میگین اه اه چه وبلاگ مسخره ای از شما هم متشکرم
از همتون ممنونم ..
ا ز خدا هم ممنونم که که این همه دوست خوب به من هدیه کرده
خیلی وقت بود که دلم میخواست شروع کنم به حرف زدن ولی نمیشد که نظر یکی از دوستان به من کمک کرد تا شاید یه ذره به خودم بیام
وای خدا ...الان چن وقته بارون نیومده من دیگه خسته شدم از انتظار
من نباید دلم برای بارون تنگ بشه .....اخه این انصافه ....من دلم هوای ساز
بارونو کرده میدونید وقتی که بچه بودم توی شهر ما هر وقت بارون میاد
بعدش کوچه ها پر میشد از قاصدک ومنم میرفتم همهی اونارو جمع میکردم توی کوچه ها در به در قا صدکا
بودم بعد اونا رو توی یه ظرف میذاشتم وتوی زیر زمین خونمون قایم میکردم ویکی یکی به هر کدومشون یه ارزو
میگفتم وبعد فوتشون میکردم تا برن
چه قدر قشنگ بود .... قاصدکا به حر فای من گوش میکردن ....ولی الان چی هیچ قاصدکی توی دستام نیست
ینی دیگه بارونی نیست که قاصدکی باشه
حالا که تنهام با کی حرف بزنم .......
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:43 توسط عسل
|